( در مرگ عبدالرحمان )

حاجي بوده جد او ،

خورده شربت از مينو .

هنرهاي آن عزيز ،

زبان را داد تكاپو .

وفا و عقل ز خردي ،

تكاند ، نداد آرام او .

مال بماند ، جان مي داد ،

سوی سختي مي تاخت او .

غمين ، اليم و بي چيز ،

پر مي شدند نزد او .

خيال مي كرد آسوده ،

نورزيده تبعيض او .

عادل بود و جوانمرد ،

بر همگان شد الگو .

وادار كرده به توبه ،

سركوب نمود ستيزجو .

بني قزاق حلقه زد

تا ببيند از او رو .

دست يابنده به پندش ،

سرگرم باشد عمري او .

 

نيامده كس دنيا ،

از قزاقها همچون او .

دنيا نبود مطلوبش ،

جاويد مانده اسم او .

در اطاعت از خدا ،

تهيه ديد حكم او .

ايشان زنده نمانده ،

با مرگ شدند روبرو .

همو را برد اين اجل ،

صبر مي بايد از اينرو .

منبع : حاجي محمد شادكام |در مرگ عبدالرحمان ( آبای )
برچسب ها :